تبليغاتX
نقطه چین...
پروردگارا به هر آنکه دوست می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است. (دکتر علی شریعتی)

بالاخره بعد از چندين روز هواي ابري امروز اولين بارون پاييري باريد.

حال عجيبي داشتم دلم ميخواست هم بخندم و هم گريه كنم

بعد از  سالها رفتم سراغ صندوقچه قديمي خاطراتم. تا بازش كردم تنم لرزيد..اه خداي من چه چيزايي.......چه خاطراتي....... جامداديه 10 سالگي.... اولين كاردستيها.......اولين سوغاتي داداشم كه وقتي 12 سالش بود و من 8 سالم بود از مشهد برام آورده بود.......خاطرات زماني كه هنوز تلفن نداشتيم و نامه هايي كه دوستانم برام نوشته بودند....... دفتر خاطراتم و دست نوشته هايي كه همشون يه دنيا خاطره و حسرت بودند ......خاطرات سالهاي اول دانشگاه...... و هزارن خاطره ديگر.

اما يه چيزي اون ميون اشكمو سرازير كرد ....واي خداي من ......يه گيره سر كه همسايه پيرمون سالها پيش برام خريده بود.......الان 8 ساله كه از مرگش ميگذره. تا اون گيره سر رو ديدم نتونستم خودمو كنترل كنم و جلوي مادرم هاي هاي زدم زير گريه. خدا رحمتش كنه، خيلي دوستش داشتم.

يادش بخير قديما خاطرات روزانه مينوشتم. خاطرات روزانه دوران دبيرستانمو كه مي خوندم تمام اون لحظات تو ذهنم تداعي ميشد . حال عجيبي بود....خيلي عجيب...چه دنيايي داشتم....

خاطرات سال اول دانشگاه خاطرات جالبي بود. تصميم دارم اين خاطرات رو بفرستم براي هم اتاقيهاي اون زمانم. مطمئنم براي اونا هم جالبه. مخصوصا زهرا و حكيمه.

لحظات چقدر زود ميگذره. چقدر زود همه چيز خاطره ميشه. چقدر زور عادت ميكنيم مثل آدم بزرگا فكر كنيم. چقدر زود قشنگيهاي كودكي و نوجواني فراموشمون ميشه.... و اينكه ...چقدر زود دير ميشه.

دلم و فكرم پراز حرفه اما اصلا به زبان نمياند.

اين بغض غريب داره منو ميكشه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 1:43  توسط فاطمه | 

آدما نمیان توی زندگی مون که بمونن...میان که اثری را که باید، بذارن و برن.

ما آدما قصه هامون بدجوری به هم گره خورده...تا وقتی هم که آینده نیاد ٬ معنی هیچ کدوم از این گره ها معلوم نمیشه

 

آدما میان و میرن...بی سلام...با سلام...بی خداحافظی..با خداحافظی فرقی نمیکنه....

دارم به این نتیجه میرسم كه بودن و موندن آدم ها مهم نیست...مهم رد پاهاشونه كه ميمونه و بهت میگه چطور زندگی کنی.

 بعضي رد پاها بهت ميگن زندگي به سادگي قدم زدن روي شنهاي نرم ساحل نيست.

بعضي هاشون ميگن: بايد هميشه دنبال چيزهايي كه آخرش بهشوون نميرسي بدوي.

.

و بعضي رد پاها رد پا نيستند.

.

.

رد پاها خيلي حرفا دارند

.

.

.

فقط بايد بفهميم:

توی دنیای واقعی یا مجازی...فرقی نمیکنی..یه روزی ٬ یه جایی.. خط هایی که امروز روی روزای همدیگه میکشیم....میشه گره قصه هامون...یا قصه گره هامون

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 0:28  توسط فاطمه | 

دلتنگم و به اشکهای بی گاهم عادت کرده ام . به نقطه چين هايي که با هیچ چیزی نمی توانم پر کنم عادت کرده ام

هرچه بزرگتر می شوم دردهایم عمیق تر میشوند و تاب و توانم کمتر . تحمل میکنم ولی تاب نمی اورم و دم نمي زنم...می دانی از چه میگویم؟

*

میدانم این گذشته دست از من بر نمیدارد و نمی رود تا ازش درس نگیرم . راستش را بخواهی نمیدانم چه درسی باید از ان روزها و بالا و پایین شدن هایش بگیرم . میدانم تا رهایش نکنم ٬ رها نمی شوم . ولی نمیدانم چرا دلم نمیخواهد خیالم را از خیالت رها کنم

مسخره شده ام، با اينكه به رفتن و نبودنت اطمينان دارم، با اينكه ميدانم افكارت را چيزهاي ديگري پر ميكند و با اينكه ميدانم دلت كجاست و با كيست، اما انگار آدم نميشود اين دلم.

مسخره حرف ميزنم. نه؟؟

 

شاید عجیب نباشد که دلم این همه ٬ تو را میخواهد . تو با همه بی توجهي هایت ٬‌در روز های گیج و گنگ من ٬ کنج امنی بودی... توی مسیری که کسی با من نمی امد ٬ یک طوری عجیب و غریب با من امدی . ادم وقتی درد و درمانش یکی باشد ٬‌حال و روزش می شود الان من

چقدر زود يادمان ميرود....

*

خسته میشوم وقتی یک لحظه ٬ تعبیر یک تصویر نفرت است و لحظه ای دیگر عشق . خسته می شوم از این بالا و پایین رفتن ها

*

...

با  این اشک هایی که میریزم بیشتر شبیه دختربچه های دبیرستانی هستم تا دانشجوي ...

باور میکنی دست خودم نیست........دست خودم نيست كه اینطور بغض هایم تکه پاره می شوند و دلم تو را میخواهد ........دست خودم نيست كه با تو ميخوابم و با تو بيدار ميشوم.........دست خودم نيست كه تا به دستهاي مهربانت مي انديشم گونه هايم خيس مي شون........ دست خودم نيست كه مشكلات را فقط براي تو مي گويم......... دست خودم نيست كه اين همه دوستت دارم....... دست خودم نيست.......

دست خودم نيست...

 کاش می شد همه این حرفها را به خودت می گفتم...

 

کاش میشد به جای اینکه با این بغض تركيده و چشمهايي كه هيچ جا را نميبينند و کلمه ها را بی قاعده و قانون کنار همدیگر مي چينند یکباره دیگر بگويم دوستت دارم

كاش ميشد حرف بزنم. كاش ميشد دلم را برايت تهي كنم.كاش ميشنيدي دلم چه مي گويد.

 كاش..............

*

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 0:26  توسط فاطمه | 
گناه تو نیست که بعد از \" من \"....\" او \"
 
 آمد 
 
 تقصیر قوانین دستوری است
 
اما
 
در قوانین دستوری دل من همیشه "تو"...."تو"... خواهی ماند
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 7:3  توسط فاطمه | 

کاش می فهمیدی

کاش می دانستی

من سکوتم حرف است

حرف هایم حرف است

گريه هایم .... گريه هایم حرف است


کاش می دانستی

می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم

کاش می دانستی

کاش می فهمیدی


کاش و صد کاش نمی ترسیدی

که مبادا دل من پیش دلت گیر کند

یا نگاهم پلی از عشق به دستان تو زنجیر کند

من کمی زودتر از خیلی دیر

مثل نور ، از شب چشم تو سفر خواهم کرد

تو نترس

سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد

کاش می دانستی

چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت

در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست

تازه خواهی فهمید


مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست

 

 

www.sokooteshab.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 1:57  توسط فاطمه | 
سلام مهربون

تولد امام علی (ع) و روز مرد بر تو که مهربانترینی مبارک

خوشبختی تو آرزوی قلبی منه

کاش آینده گان هم قدر تورو بدونند

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت 1:47  توسط فاطمه | 
تمام دلم را که خلاصه میکنم میشود:

                                                  " دوستت دارم"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت 1:43  توسط فاطمه | 

سلام بر فاطمه

امشب شب تولد حضرت فاطمه است. غم عجيبي توي دلم سنگيني مي كنه. گريه كردم اما باز هم از اندوه پرم. اين اتفاقات اخير حسابي داغونم كرده ، انگار 20 سال پيرتر شدم.اولين باره كه جواب زحماتمو نگرفتم. انگار خدا تنهايي هاي بزرگمو نديد.هزاران باري كه پشت پنجره هاي بسته اشك ريختمو نديد. هزارن باري كه صداش كردمو نشنيد. اشكهايي كه بي صدا ميريختمو نديد. خدا خيلي چيزهارو نديد.

خدا خيلي چيزهارو ازم گرفت. مي دونست قدم زدن زير بارونو دوست دارم، بالا رفتن از كوهو دوست دارم،دويدنو دوست دارم، عاشق شدن و دوست داشتنو دوست دارم، اما نذاشت عاشق بشم ودوست بدارم  .... و خدا مي دونست من ... را صادقانه و پاك و ساده دوست دارم اما ازم گرفت، مي دونست كه من ورود به دوره بالاترو دوست دارم اما ازم گرفت....

 خدايا اين بار ميترسم بگم كه من مادرمو خيلي دوست دارم، اما ميگم " خدايا من مادرمو خيلي دوست دارم" تورو به فاطمه زهرا قسمت ميدم ازم نگيرش.

اين روزها كه به سختي ميگذره اونيكه هنوز دوسش دارم ،و نميدونه و نميخواد، خيلي كمكم كرد. ازش ممنونم. نميدونم اينو به چه حسابي بذارم. نميدونم منو هنوز دوست داره يا فقط خواسته كمكم كنه......

ازت ممنونم بخاطر همه خوبيهات و مهربونيهات.

 

عزيزم....

روزي به چشم تو من بهترين بودم. يادته؟

عاشقترين بودي، عاشق ترين بودم. يادته؟

يادته اون روزهاي قشنگه دوست داشتنو.... روزي كه بر سر اين كه من بگم تو بهتريني يا تو بگي  به هم مسابقه داشتيم. يادته؟؟ اما من بازم ميگم تو بهتريني. بهترين.

ميدونم اين حرفا ديگه فايده اي نداره چون فاصله هاي لعنتي همه چيزو به خاطره تبديل كرده.

فقط ميخوام اينو بدوني كه من هنوز عاشقم و متعهد....

 

راستي من خيلي چيزها كه تو نميخواي من بفهمم رو ميدونم...اگر يه رور بپرسي من از كجا فهميدم بهت خواهم گفت.....

.................. اما بر عكس تو، در سينه عشق تازه پروردن براي من آسون نيست.

                                                                                        ديگه نميدونم چي بگم........

 

                    خدايا به حق حضرت فاطمه قسمت ميدم اين فاطمه رو هم ببخش و كمكش كن

 

                                        معذرت ، اين مطلب با چند روز تاخير ثبت شده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 1:32  توسط فاطمه | 

خیلی چیزها می خواهم بگویم :

می خواهم بگویم می شود از دور هم دوست داشت ...!

می توان بدون داشتن هم دوست داشت .ساده تر بگویم  :

*میشود ساده تر هم دوست داشت...* دور از هیاهوی خواستن ... دور از هیاهوی داشتن ... دور از هیاهوی خواستن و نداشتن ... نرسیدن ... دور از هیاهوی رسیدن و بعد تلاش برای ماندن تا همیشه !

*می توان از دور هم دوست داشت* دور از هراس از دست دادن ... دور از هراس تنها ماندن ناگهانی ... حتی دور از او که خواستی ...

*می توان از دور هم دوست داشت * باور کن بدون خواستن و رسیدن هم میشود ... میشو د ... بدون خواستن ،بدون رسیدن،بدون ماندن ... حتی بدون او *می توان از دور تا همیشه دوست داشت ...!*

 

                                    برگرفته از وبلاگ سکوت شب

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 0:55  توسط فاطمه | 

تو نیستی و

هيچ كس نيست

این باران بیهوده می‌بارد

ما خیس نخواهیم شد ... حسرت یك خیس شدن حسابی زیر باران ، برای همیشه ماند ...

بیهوده این رودخانه بزرگ

موج برمی‌دارد و می‌درخشد

ما بر ساحل آن نخواهیم نشست ... این لحظه هایی كه لب زاینده رودم ... چیزی نگفتن ....

جاده ها كه امتداد می‌یابند

 بیهوده خود را خسته می‌كنند

ما با هم در آن‌ها راه نخواهیم رفت ... در هر جاده ای كه می‌رفتم ، فكر می‌كردم حتما یك روز هم ...

دل‌تنگی ها ، غریبی‌ها هم بیهوده است یعنی حتی مهم هم نیست ..

ما از هم خیلی فاصله داریم

انگار بیهوده تو را دوست دارم ...

بیهوده زندگی می‌كنم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 0:54  توسط فاطمه | 

تمام تنهايي ام بغضي مي شود و

بر دفترم مي چكد

لعنت به اين تنهايي محزون

كه از هميشه تا هميشه با من است...

كاش كاش اين فاصله هاي تا هميشه ماندني

خاطره هاي ديروز با هم بودنمان را از بين مي بردند

اما

اما انگار فاصله ها هرگز حريف خاطره ها نمي شوند

                                                                  و من باز هم...........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 0:29  توسط فاطمه | 

آخرين شعر مرا قاب كن

پشت نگاهت بگذار

تا كه تنهايي ات از ديدن آن جا بخورد

و بداند كه دل من با توست

در همين يك قدمي

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 0:28  توسط فاطمه | 

هميشه

 به انتهاي گريه كه مي رسم

صداي مهربان تو را مي شنوم

صداي غروب خاطره ها را

صداي بوق بوق نبودن تو را در تلفن

آرام تر كه مي شوم

شعري برايت مي نويسم

برايت مي خوانم

و به انعكاس صدايم در آينه اتاق

خيره مي شوم

در برودت اين همه تنهايي

كجا مانده اي آخر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 0:27  توسط فاطمه | 

باز هم تنهايم...

تنها به جرم اينكه

                    او سر سپرده مي خواست...

                        من دل سپرده بودم

                         من دل سپرده بودم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 13:2  توسط فاطمه | 
آخه چرا؟؟

        چرا.............

        چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 6 دی1387ساعت 14:49  توسط فاطمه | 

اي آفتاب به شب مبتلا خدا حافظ

                                     غریب وا‍‍ژه درد آشنا خداحافظ

به قله ات نرسانيد بخت كوتاهم

                                        بلند پايه  بالا بلا   خداحافظ

تو ابتداي خوش ماجراي من بودي

                                       اي انتهاي بد ماجرا خداحافظ

به بسترت نرسيدند كوزه هاي عطش

                                      سراب تشنه چشمه نما خداحافظ

ميان ماندن و رفتن درنگ مي كشدم

                                        بگو سلام بگويم و يا خداحافظ

اگرچه با تو سرشتند سرنوشت مرا

                                       ولي براي هميشه تو را خداحافظ  

 

                 خداحافظ .............. خداحافظ ...................... خداحافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1387ساعت 18:59  توسط فاطمه | 
دردهای مرا شمرد و گذشت             غم تنهایی ام نخورد و گذشت

آمد و از تمام زندگی ام                     دل صافم چه ساده برد و گذشت

 

                       کسی که قبلا دوست داشت اما الان سعی می کنه ببخشدت

                                                                      فاطمه

+ نوشته شده در  جمعه 15 آذر1387ساعت 0:10  توسط فاطمه | 
آخرش فاصله ها حریف خاطره ها شد

آری چه ساده گذشتی از آنچه که نباید.............و به دلم پشت پا زدی........

چی شد که فاطمه سارا و ..... شد؟

شاید به خاطر اینکه ار کودکی یاد گرفتیم که...............

                                                  سارا انار دارد

                                                  سارا انار دارد

اما فاطمه چی؟؟؟ هیچی نداره.................هیچی.....

نفرین به زندگی که دوست داشتن را به ما آموخت

نفرین به من که زود آموختم

                     آفرین به تو که زود از یاد بردی

                                                      آفرین

+ نوشته شده در  جمعه 15 آذر1387ساعت 0:5  توسط فاطمه | 

برگشت اما دیگه دوست داشتن و توی صداش احساس نمی کنم... دیگر با شوق و ذوق باهام حرف نمی زنه و از کاراش برام نمی گه... انگار منو دیگه باور نداره. اون که منو همه جوره پذیرفته بود الان می گه : نمی تونم باهات راهت باشم... اره عزیزه من حق داری ، آخه اونقدر فاصلمون زیاد شده که دیگه باهام راحت نیستی... اونقدر این فاصله ها با چیزای دیگه پر شدند که دیگه صدای من به گوشت نمی رسه...

من این فاصله ها رو با گریه پر کردم ...تو چی عزیزم؟؟ چطور این فاصله ها رو پر کردی که حالا غریبه ها رو به فاطمه ترجیح میدی؟!!!

اون قلبی که بهم دادی و یادته؟همون که توی سرمای زمستون بهم دادی تا گرم شم... کاش می دونستی کجا گذاشتمش... میدونم به همین زودی می یای و پسش می گیری...

منو ببخش... نمی تونم اون کسی که می خوای باشم، آخه دنیای من با دنیای فعلی تو خیلی فرق داره... تو دنیات عوض شده اما من هنوز همون روستایی سنتی هستم که صداقت و سادگی و اخلاق و تعهد برام حرف اول و می زنه... پس حق داری نتونی باهام راحت باشی آخه من از دنیای مدرن تو خیلی فاصله دارم.

البته این صداقت و سادگی و از تو یاد گرفتم اما نمی دونم حالا چرا خودت..........نمی دونم.

خیلی حرفها دارم اما انگار منم دیگه باهات راحت نیستم.

آدما از آدما زود سیر میشند                             آدما ار عشقشون دلگیر میشند

آدما ادم و تنها می زارند                                  آدما رو عشقشون پا می زارند

منو دیگه نمی خوای خوب می د ونم                 از کتاب دلت اینو می خونم

منو دیگه نمی خوای خوب می د ونم                 از کتاب دلت اینو می خونم

 

                                                                                   آرزومند فردایی بهتر برای تو

                                                                                         خواهرت فاطمه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 0:1  توسط فاطمه | 
لعنت به دیروز و امروز  ....  دیروزی که در انتظار گذشت و امروزی که به گریه

امروز نفرینت کردم : امیدوارم کسی که دوستش داری ۱۲ ماه منتظرت بذاره ( خدا نکنه)

این نفرین نیست  فقط خواستم قدر کسایی که نگرانت هستند رو بیشتر بدونی

راستی................

چرا اینقدر عوض شدی؟؟؟ نمی دونم مجتبی واقعی کدومه؟؟مجتبی دیروز یا مجتبی این روزها.!!!!!!!

اما من مجتبی دیروز رو بیشتر دوست داشتم.

فکر می کردم با آشنایی با تو دیگه تنها نیستم اما حالا تنهایی ام بزرگتر و عمیق تر شده چون قبلا مزه تنها نبودن و نچشیده بودم اما الان........

قسم به عشقمون قسم ، هنوز برات دلواپسم

قرار نبود اینجوری شه ، یهو بشی همه کسم

راستی چی شد؟ چه جوری شد؟ اینجوری عاشقت شدم !!!!!!

شاید می گم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم ............

اما عجب دنیای عجیبی..همون دنیای مجازی که تو رو به من داد حالا خودش تو رو ازم گرفت.!!!!

کاش همه چیز عوض می شد

کاش این همه دوست نداشتم

کاش مجبور نبودم تظاهر کنم که دیگه دوست ندارم

کاش تو هم مثل گذشته ی نزدیکمون بودی

کاش.................

 

                                            کسی که دست خوش نیست و حتی اگر هم نخوای بازم دوست داره

                                                                                      فاطمه همیشگی

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 23:22  توسط فاطمه | 
سلام به عزیزی که دیروز عاشقیمان مرا بیشتر دوست می داشت

امتحانها را یا باید گرفت یا باید داد...اما افسوس آن کسی که دیروز عاشقیمان برگه ام را تا نقطه آخرش تصحیح می کرد نمیدانم چرا گذرا نمره م را با مداد سیاه پایین برگه ام می نوسد و دیگر هیچ...

نمی دانم چرا برعکس آن روزهای آرام و زیبای آشناییمان تمام حرف دلش را پشت " فاطمه منو ببخش" پنهان کرد و بی پرده گفت : بازم سعی کن فاطمه.....

نمیدانم چرا کسی که با احساسش دست نخورده ترین شیشه های دوردست رویاهایم دلم را لرزاند مرا به جرم برتری احساس بر عقل متهم می کند...

آری.........

تابستان اولش خوب است...گیلاس اولش خوب است...عشق اولش خوب است...و...دوست داشتن اولش قشنگ است

هر چه قدر هم که مهلت بگیرم برای فراموشی تو...اما باز این احساس است که هنوز با وجود تمام رنجشها و سرزنش ها در قلبم حکم می راند...حتی اگر تمام عاقلان دنیا مرا به جرم راندن عقل پای میز محاکمه ببرند به جرات سوگند می خورم که هنوز با تمام احساس پررنگ تر از دوست داشتن تو دوستت دارم

بر عکس تو من همان فاطمه روزهای اولم. باور کن فاطمه فاطمه است هنوز.....

مراقب چیزهایی که شکستند و کاریشان نمی شود کرد و مراقب آنهایی که هنوز هم می شود مانع شکستنشان شد باش

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 23:45  توسط فاطمه | 
منو ببخش که نتونستم..........

منو ببخش که هنوز دوستت دارم

و تا همیشه دوستت خواهم داشت....

منو ببخش...

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت 23:33  توسط فاطمه | 

پروردگارا

 به من آرامش ده

                      تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

دلیری ده

              تا تغییر دهم آنچه را که می توانم

بینش ده

          تا تفاوت این دو را بفهمم

خداوندا

مرا فهم ده

             تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند

                                                                                               « جبران خلیل جبران»

 

خدای من

مرا آگاهی ده

           تا بدانم وقتی هیچ کس نیست تو هستی

          وقتی همه درها بسته است در رحمت تو گشوده است

          وقتی همه کورند تو بصیری و

          وقتی همه کرند تو سمیعی

پروردگارا

تنهایی مرا با حضور همیشگی خودت پر کن و خودت را به من ارزانی دار.

بارالها

مرا آنجایی ببر که دوست داری،

و بگذار آنانی را دوست بدارم که تو می خواهی،

و به من بگو آنچه که تو می خواهی بگویم و انجام دهم،

ومرا از هر آنچه که تو نمی پسندی دور بدار.

                                                                                                      « فاطمه»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 9:55  توسط فاطمه | 

این بی حوصلگی ممتد دیگر حالم را به هم می زند. از خودم خسته شدم. نوشتن هم دیگر آرامم نمی کند. دیگر مطمئن ام که گذشته شیرینمان را به گذشته سپرده ای و تنها منم که همچنان در گذشته ی با تو بودن زندگی می کنم

راستی چرا؟ چرا...

                چرا...

تنها این نقطه چین ها آرامم می کند. حرفهایی که فقط می شود به خدا گفت...

  خدای من ... خدای مهربانم

صمیمانه که با تو سخن می گویم

      خطی بر آن می کشند.

           سکوت می کنم...

نا گفته هایم را اجابت کن لطفا !

                               از گفته هایم پشیمانم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 11:42  توسط فاطمه | 

دنباله قطار دلم

انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد

انگار بیش از هزار پنجره دارد

و در تمام پنجره هایش

                               تنها تویی که دست تکان می دهی

                               و تنها منم که نگاهت می کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مهر1387ساعت 10:42  توسط فاطمه | 
خانم ها ... آقایان

ارتوپدی لازم نیست

دیشب از ارتفاع چشم  های کسی افتادم

                                               قلبم شکسته

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 0:41  توسط فاطمه | 

سلام مهربان

ساعت ها از آن نقطه چین هایی که برایت گذاشتم می گذرد. نقطه چین هایی که پر از بغض بود، بغضی که ترکید و تویی که نبودی و تویی که ندیدی.

نمی دانم!

            شاید هنوز احساسمان آنقدر قوی باشد که صدای اشکهایم را از آن طرف دنیای مجازی شنیده ای اما ترجیح داده ای...............جرات ندارم بنویسم که: ترجیح داده ای به روی خودت نیاوری.

نکند دیگر این نقطه ها برایت مهم نیست که ترجمه شان کنی؟؟ این روزها این نقطه چین ها پر است از ترس، ترس از دست دادن تو، ترس از وجود دیگری، ترس از اینکه دیگه دلت با صدای من نلرزد، ترس از اینکه من دیگر در خیالت نیستم، ترس از اینکه بالش خیس از اشکهام برایت مسخره باشد و ترس از ....................

امروز بارها گریستم بارهایی را که به یادت می خندیدم، حال همان بارها را بارها به یادت گریستم. می دانم که نمی دانی این تنهایی حجیم و محزون دارد مرا می کشد.

تو در وجودم سنگینی می کنی و غم بارونیه قشنگی همیشه همراه من است و من همچنان .......

                                                                                                           دوستت دارم مهربانم.

                        

              پرانتز را باز می کنم و می نویسم

                          ( دوستت دارم

         پرانتز را نمی بندم تا بدانی که تا بی انتها

                         دوستت دارم...........

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 مهر1387ساعت 1:46  توسط فاطمه | 

کاش می دونستی چقدر دوست دارم.....

خورشید را می دزدم

                             فقط برای تو

می گذارم توی جیبم

                             تا فردا بزنم به موهایت

فردا به تو بگویم که چقدر دوستت دارم!

                                                     فردا تو می فهمی

فرا تو هم دوست خواهی داشت؟؟

                                              نمی دانم!

آخ ... فردا !

راستی چرا فردا نمی شود؟

این شب چقدر طول کشیده...

                                      چرا آفتاب نمی شود؟!

یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته ؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 13:49  توسط فاطمه | 

بی تو!

شب است

بی تو،

آسمان ابری تر از همیشه،

و من

      خیس از بارش تنهایی

                                   عکس تو را

                                                 پاک می کنم

 

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم

و آنگاه

میان دو دیدار قسمت کنیم

 

 کاش می دونستی چقدر دوست دارم...

                                                   کاش....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 0:38  توسط فاطمه | 

-         فقط من هستم و دستانم

-         فقط دیوارها هستند و تکه ای آسمان

  اگر بخواهی

                   دستهایم را به تو خواهم داد

                                                       و حتی آسمان را

اما دیوار ها را نه

                      دیوارها تنها یادگار دوستیمان هستند

                      ناگفته هایم را فقط دیوارها می دانند.
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1387ساعت 0:47  توسط فاطمه |